تبليغاتX
شعرهای ناب ناب
 

در زندگي زخم هايي هست كه مثل خوره روح را آهسته در ا نزوا مي

 خورد و ميتراشد.

 اين دردها را نميشود به كسي اظهار كرد ، چون عموماً عادت دارند كه

 اين دردهاي باور نكرد ني را جز اتفاقات و پيشامدهاي نادر و عجيب

 بشمارند.

                                (سطرهاي آغازين رمان بوف كور از صادق هدايت).

 

                                                         ****

گلپونه های وحشی دشت امیدم

وقت سـحر شد

خاموشی شـب رفت و فردایی دگر شد

من مانده ام تنـها میان سـیـل غمها

من مانده ام تنهـای تنهـا

من مرغک افسرده ای بر شاخسارم

گلپونه ها ، گلپونه ها چشـم انتظارم

من مانده ام تنهـای تنهـا

می خواهم اکنون تا سحرگاهان بخوانم

افسرده ام ، دیوانه ام ، آزرده جانم

گلپونه ها ، گلپونه ها غمها مرا کشت

گلپونه ها آزار آدمها مرا کشت

گلپونه ها دیگر خدا هم یاد من نیست

همدرد دل شبها بجز فریاد من نیست

آه ! ای پرستوهای ره گم کرده دشت

با من بمانید با من بخوانید

                                    خواننده: استاد اکبر گلپایگانی

نوشته شده توسط محمودی در دوشنبه بیستم مهر 1388 ساعت 22:47 | لینک ثابت |

اعتراف

من زندگی را دوست دارم ولی


از زندگی دوباره می ترسم


دین را دوست دارم


ولی از کشیش ها می ترسم


قانون را دوست دارم


ولی از پاسبان ها می ترسم


عشق را دوست دارم


ولی از زن ها می ترسم


کودکان را دوست دارم


ولی از آینه می ترسم


سلام را دوست دارم


ولی از زبانم می ترسم


من می ترسم


پس هستم


اینچنین می گذرد روز و روزگار من


من روز را دوست دارم


ولی از روزگار می ترسم

نوشته شده توسط محمودی در پنجشنبه نهم مهر 1388 ساعت 3:18 | لینک ثابت |
 استاد اکبر گلپایگانی مرد حنجره طلایی در بیمارستان پارس تهران تحت عمل جراحی قرار گرفت. برای این افتخار آواز ایران زمین آرزوی سلامتی و شفای عاجل می کنیم.

 

با هم یکی از آهنگهای خاطره انگیز استاد را مرور می کنیم:

عجب عمرا تموم شد

چه دور از هم حروم شد

چه خاطرات شیرینی که مونده و نا تموم شد

دانلود این آهنگ

نوشته شده توسط محمودی در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388 ساعت 19:45 | لینک ثابت |

غلام بچه مکتبی جاهل مسلک و ساده دل روزی از استاد پیر خود اجازه گرفت تا بجای قرائت انشاء نامه ای که حکایت از بی وفایی یار بود را برای همشاگردیهایش بیان کند و استاد پیر با این تقاظای جسورانه وی موافقت کرد:

 

عشق من زینب خاتون ، با وفا و مهربون

عشق من برگ خزون ، عشق من آب روون

آب روون خوردند ، زینب خاتون و بردند...

 

اونقده برام عزیزه ، میمیرمه زنده میشم

ی قطره اشک بریزه ، بسته به جونم جونش

قربون اون وفا و اون قلب مهربونش

ما رو دست غم سپردند ، زینب خاتون و بردند...

 

دهل اوردند از راه دور ، چشماشو کردند کور کور

الماس و زر اوردند، مرغ تاج به سر اوردند

شمش طلا اوردند ،زینب خاتون و بردند ...

 

انگار طلسمش کردند ، مال و منال دنیا رو انگار به اسمش کردند

زبونش و بسته کردند ، روحش و خسته کردند

نشسته بودند زیر پاش ، راهی نمونده بود براش

راضی نبود ! راضی شد ، با گرگا همبازی شد

 

گیلاس باغم اون بود ، چشم و چراغم اون بود

مردم پر از رنگ و ریان، کشیک کشیدم که نیان

هی در باغ و بستم ، هی پشت در نشستم

تا ی صدای پا اومد مردم از جا جستم

دیوار کوتاه بود پریدند ، گیلاس باغم و چیدند

شسته نشسته خوردند ، زینب خاتون و بردند ...

نوشته شده توسط محمودی در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 ساعت 12:3 | لینک ثابت |

 

 

ای وطن ای ریشۀ من

دلم از تنهایی تو حتی یک نفس جدا نیست

گله سر کن که می دونم گله هات یکی دو تا نیست

ای وطن ای ریشۀ من ! عشق من اندیشۀ من !

گور من گهوارۀ من ! قلب پاره پارۀ من !

بگو از اونا که رفتند ، تو رو بی صدا شکستند

بگو از اونا که موندند ، دلتو اینجا شکستند

با همه عذاب دیروز دل به فردای تو بستند

توی این روزای خوب هم می بینی که با تو هستند

اما من نه اهل سودام ، نه به فکر ترک اینجام

اهل تو از ریشه تو ، خاک تو خون تو رگهام

ای وطن ای ریشۀ من ! عشق من اندیشۀ من !

گور من گهوارۀ من ! قلب پاره پارۀ من !

دلم از تنهایی تو حتی یک نفس جدا نیست

گله سر کن که می دونم گله هات یکی دو تا نیست

 

دانلود این آهنگ زیبا  خواننده: استاد اکبر گپایگانی (دستگاه سه گاه)

 

نوشته شده توسط محمودی در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388 ساعت 3:14 | لینک ثابت |

    اگر داغ رسم قديم شقايق نبود
    اگر دفتر خاطرات طراوت
    پر از ردپاي دقايق نبود
    اگر ذهن آيينه خالي نبود
    اگر عادت عابران بي خيالي نبود
    اگر گوش سنگين اين كوچه ها
    فقط يك نفس مي توانست
    طنين عبوري نسيمانه را
    به خاطر بسپارد
    اگر آسمان مي توانست يكريز
    شبي چشم هاي درشت تو را جاي شبنم ببارد
    اگر ردپاي نگاه تو را
    باد و باران
    از اين كوچه ها آب و جارو نمي كرد
    اگر قلك كودكي لحظه ها را پس انداز مي كرد
    اگر آسمان سفره هفت رنگ دلش را
    براي كسي باز مي كرد
    و مي شد به رسم امانت
    گلي را به دست زمين بسپريم
    و از آسمان پس بگيريم
    اگر خاك كافر نبود
    و روي حقيقت نمي ريخت
    اگر ساعت آسمان دور باطل نمي زد
    اگر كوه ها كر نبودند
    اگر آبها تر نبودند
    اگر باد مي ايستاد
    اگر حرفهاي دلم بي اگر بود
    اگر فرصت چشم من بيشتر بود
    اگر مي توانستم از خاك
    يك دسته لبخند پرپر بچينم
    تو را مي توانستم
    اي دور
    از دور
    يك بار ديگر ببينم

 

(زنده یاد قیصر امین پور)

نوشته شده توسط محمودی در جمعه یکم خرداد 1388 ساعت 3:40 | لینک ثابت |

گفتم نرو با رفتن ، هیچی درست نمی شه
بمون ، بمون به فکر چاره باش
به فکر ساختن زندگی ، دوباره و دوباره باش

گفتم نگفتم ، نگو نه
تنهات نذاشتم ، نگو نه
این رو خودت هم می دونی
دوست که داشتم ، نگو نه

بمون شکوفه وا شه
از خواب ، زمونه پا شه
بمون ، بمون بزار حرف بزنیم
یه راه تازه ای هست
شاید ، شاید نصیب ما شه

گفتم نگفتم ، نگو نه
تنهات نذاشتم ، نگو نه
این رو خودت هم می دونی
دوست که داشتم ، نگو نه

رفتن یک راه کهنه هست
راهه نه واسه هر کس
بمون ، بمون بزار حرف بزنیم
یه راه تازه ای هست
شاید ، شاید نره به بن بست

گفتم نگفتم ، نگو نه
تنهات نذاشتم ، نگو نه
این رو خودت هم می دونی
دوست که داشتم ، نگو نه

پاییزه اگر زندگیمون ، بازم بهاریش می کنیم

نوشته شده توسط محمودی در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 ساعت 4:3 | لینک ثابت |

 

    پنجمین سالگرد استاد زنده یاد  حسین منزوی (همین ۱۶ اردیبهشت)

                           

 

وقتی که خواب نیست،ز رویاسخن مگو....آنجا که آب نیست،ز دریاسخن مگو

پائیزهابه دور وتسلسل رسیده اند......ازباغ های سبزشکوفا،سخن مگو

دیری است دیده غیرحقارت ندیده است.....بیهوده ازشکوه تماشا،سخن مگو

یادازشراب ناب مکن،آتشم مزن.....خشکیده بیخ تاک،حریفا!سخن مگو

چون نیک بنگری،همه زو بیوفاتریم....بامن ز بیوفایی دنیا،سخن مگو

باآن که بسته است به نابودی ات کمر.....ازمهر وآشتی ومداراسخن مگو

آری هنوزپاسخ آن پرسش بزرگ......باشام آخراست ویهودا،سخن مگو

این باغ مزدکی است،بهل باغ عیسوی....حرف ازبشربزن،زچلیپاسخن مگو

ظلمت صریح باتوسخن گفت،پس تو هم.....باشب به استعاره و ایما،سخن مگو   

خورشیدمابه چوبه ی اعدام بسته شد......ازصبح وآفتاب دراین جاسخن مگومگو

   بیشتر در مورد منزوی

 

نوشته شده توسط محمودی در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 ساعت 22:59 | لینک ثابت |

در این زندان برای خود هوای دیگری دارم


جهان گو بی صفا شو"من صفای دیگری دارم


اسیرانیم و با خوف و رجا درگیراما باز


دراین خوف ورجا من دل به جای دیگری دارم


در این شهر پر از جنجال و غوغایی از آن شادم


که با خیل غمش خلوتسرای دیگری دارم


.پسندم مرغ حق را لیک با حق گویی عزلت


من اندر انزوای خود نوای دیگری دارم


شنیدم ماجرای هر کسی نازم به عشق خود


که شیرین تر ز هر کس ماجرای دیگری دارم


اگر روزم پریشان شد فدای تاری از زلفش


که هر شب با خیالش خوابهای دیگری دارم


من این زندان به جرم مرد بودن می کشم ای عشق


خطا نسلم اگر جز اینخطای دیگری دارم


اگر چه زندگی در این خراب آباد زندان است


ومن هر لحظه درخود تنگنای دیگری دارم


سزایم نیست این زندان وحرمنهای بعد ازآن


جهان گر عشق دریابدجزای دیگری دارم.


صباحی چند از صیف و شتاهم گر چه در بندم.

نوشته شده توسط محمودی در جمعه بیست و یکم فروردین 1388 ساعت 2:17 | لینک ثابت |

امشب شده ام مست که مستانه بگریم


بگذار شبی گوشه میخانه بگریم


افسانه دل قصه پر رنج و ملالیست


خواهم که بر این قصه و افسانه بگریم


نوشته شده توسط محمودی در چهارشنبه سی ام بهمن 1387 ساعت 2:21 | لینک ثابت |
 





Powered by WebGozar